![]() |
![]() |
|
|
حس و حالم خرابه ... ماه رو هم نمی بینم که باهاش درد و دل کنم جز اون کسی رو ندارم، محرمی نیست...
دوس دارم امشب، همین امشب یه چاقو بردارم دونه دونه بند هامو ببرم، بندهایی که بعضیاشو خودم بستم به خودم و بعضیاشو دیگران. اما هیچ کس تا حالا مثل خودم دست و پای منو نبسته. خیلی دوس دارم تو این شب قدر همه این بند ها رو پاره کنم حتی اگه بزنم خودمو زخمی کنم خیلی... خدایا منو هم ببین امشب... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط مرمر |
|
|
آخ که چقد دلم میخواد زودتر از اینجا برم...
بعد از این همه وقت نبودن، حالا نیومدم که فقط براتون غر بزنم، منی که یه جورایی به نت معتاد بودم تو این مدت ناخوداگاه ازش زده شدم. نمی دونم چرا ولی در طول روز هر کاری می کردم الا کانکت شدن. نمی دونم چجوری باید اون تغییر اساسی تو زندگیم رو ایجاد کنم فکرش همیشه باهامه ولی نمی تونم عملیش کنم. خسته ام، روزهام داره به سرعت میره و به پیری نزدیک میشم، منظورم سن و سال نیست افکارم و حوصله ام دارن پیر میشن و من نمی تونم جلوش رو بگیرم. این مدت کارم فقط خوندن بود، به کمبود کتاب که بر می خوردم دانلود میکردم، خودمو غرق می کردم توی خوندن ولی شدم همون عالمِ بی عمل. شدم کسی که یه عالمه فکر و ایده داره و به هر کس که میرسه کمک و راهنمایی و نصیحت میکنه ولی نوبت خودش که میرسه هیچ اراده ای برای انجام کاراش نداره. همش فکر میکنم "اینجا" منو اینجوری کرده واسه همین از اینجا متنفرم دوس دارم زودتر بیاد اون روزی که بفهمم باید اسباب کشی کنم و برای همیشه برم از این شهرک خاکستری... الان فقط سایه ای هستم از آنچه بودم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط مرمر |
|
|
انتظار اینکه یکی تو دنیا پیدا بشه که درکت کنه، از محالاته.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط مرمر |
|
|
:-)
حالا بهتر شد، مگه نه؟ یه دخملِ شاد و شنگول... این یکی دیگه ورژن اصلی خودمه، اینجوری شاد نیستما!! فقط منم همینجور تو رویا و خیال و بالای ابرام ! انگار تو قیافش امید هم هست...شمام می بینین؟ ***************************************** خیلی بعد نوشت: این پست رو زیاد جدی نگیرید، بلاگفای محترم نذاشت یه هفته از ذوق مرگی ما واسه قالب جدید بگذره، بععععله! خدا ازش نگذره! : دی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 3:54 بعد از ظهر توسط مرمر |
|
|
اینقد دوس دارم الان جای اونایی باشم که درس و امتحان دارن! دلم جزوه میخواد که با های لایتر بیفتم به جون نکته های مهمش و هِی زیرشون رو خط بکشم! دلم استرس سر جلسه رفتن میخواد! تقلب! واااای نگوووو، دلم براش یه ذره شده :دی
اطرافیان همه میگن خوش به حالت امتحان نداری ولی من دوس دارم جای اونا بودم و هنوز می رفتم دانشگاه :-( |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط مرمر |
|
|
گاهی تو بدترین شرایط یک لبخند ساده که از روی عشق زده میشه میتونه فضا رو کاملا عوض کنه، سخت نیس،به امتحانش می ارزه...
:-) ************** ********************* *********** »» شمال بسیار عالی و دل انگیز بود، هوای آفتابی و ابری و بارونی رو با هم تجربه کردیم. خدا نصیب شما هم بکند ان شاء الله!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط مرمر |
|
|
قشنگ ترین پیام تبریکی که برای روز زن بدستم رسید متنی بود از دکتر شریعتی:
زن عشق می کارد و کینه درو می کند، او می زاید، تو برایش نام انتخاب می کنی، او درد می کشد و تو نگرانی که بچه دختر باشد، اوبی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی می بینی، او مادر می شود ولی همه جا می پرسند: نام پدر؟ ************************************** تبریک به همه زن ها و مامان ها، بخصوص اونی که این پیام رو برام فرستاد و تا چند ماه دیگه مامان میشه. امیدوارم یه نی نی سالم و ناز بدنیا بیاره. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط مرمر |
|
|
برام s.m.s میاد، می پرسه چی بود؟ میگم تبریک روز زن!
می گه کادو چی دوس داری برات بگیرم؟ (بدم میاد کسی اینو ازم بپرسه) فکر می کنم برای اولین بار به جای اینکه بگم هیچی، چیزی رو که واقعا دوس دارم بهش بگم، میگم: کادو نمی خوام، آخرِ هفته منو ببر شمال! اول ساکت میشه، بعد محکم بغلم میکنه میگه: پس می ریم از شمال برات کادو می گیرم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 2:56 بعد از ظهر توسط مرمر |
|
|
تو مسیر زندگی به نشونه ها اعتقاد دارین؟ آیا تا بحال دریافتشون کردین؟ چقدر به حرفشون گوش دادین؟؟
از اونایی که به نشونه های زندگیشون اهمیت می دن می پرسم: اگه تو مسیر رسیدن به یه هدف هِی سرتون به سنگ بخوره این ینی چی؟ ینی بی خیال، این راهِ تو نیس؟ یا ینی ادامه بده، بعدِ این شکست ممکنه موفقیت باشه؟؟؟؟؟ **************************************** یه چیزی میگم فقط نپرسین چی شد، جواب ها اومد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط مرمر |
|
|
تمام طول روز لم میدم و روی مبل و کتابها را یکی پس از دیگری قورت میدم.
نقاشی هم میکشم گاهی ولی خوردن صفحات کاغذی کتابها برایم لذت بخش تر است. از خودم می پرسم چه گونه است که این حجم از کلمه ها توی مغز من با هم قاطی نمی شوند؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 8:11 بعد از ظهر توسط مرمر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من...
همین سه نقطه ام. |
| پیوندهای روزانه |
|
آپلود محسن نامجو کریم نصر(نقاش و تصویر گر) گروه موسیقی رستاک سایت اهدا اعضا عرفان نظر آهاری صادق هدایت سایت پائولو کوئلیو باشگاه مهندسان ایران مهندسی مواد آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
درد و دل ها روزانه ها عشقولانه ها مرمرانه ها |
|
RSS
|